حكيم زجاجى
1207
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به پاى اندر آرم بهزودى سرش * به پى بسپرم چون زمين پيكرش « 1 » تو برگرد با من مپيماى باد * كسى بنده را تاج و افسر نداد فرستاده گرديد نوميد باز * بشد نزد آن مهتر سرفراز بگفت آن سخنها كه از شه شنيد * برآشفت و هم در زمان پركشيد فرستاده گفتش بينديش از اين * نهادى تو بر ابلق كام زين كه آن شه پراكنده گويد همى * به هنجار بر ره نپويد همى نديدم بزرگى به نزديك شاه * كه دارد به دل دانش و رسم و راه اميران چو كار ملك ديدهاند * به دل يكسر از شاه گرديدهاند نماندست با شاه فرهنگ و راى * چو قطب است هرگز نجنبد ز جاى برآنم كه گشتست اقبال پير * چه كار آيد اكنون ز شاه و وزير چو بشنيد ز اوجان به تبريز شد * چو خنجر به كار اندرون تيز شد به تبريز شد همچو باد بهار * گرفت آن بروبوم را در حصار در آن شهر افزون نبد لشكرى * كه يا رد زدن با عدو خنجرى جوانان تبريز چون شير نر * نمودند و رفتند بيرون بپر سرافراز اىتغمش كينهخواه * به تنگ اندر آورد يكسر سپاه اميرى فرستاد بر هردرى * سخن گفت با هريك از هردرى سه ماه آنچنان كوشش و جنگ بود * ز يك نيمه تير آن يكى سنگ بود اتابك سر نامداران بكشت * دل نامور شهسواران بكشت يكايك برفتند بيرون شهر * فكندند نوش و گرفتند زهر اتابك به شهر اندرون ماند و بس * نماندند از آن مهتران هيچكس اتابك بهجز مىپرستى نكرد * شب و روز جز خواب و مستى نكرد نهاده سر آن نامور در شراب * ملك مست مى بود و كشور خراب نبودى به دل مرد « 2 » را عقل و هوش * زمان تا زمان بركشيدى خروش كه اى نامداران با زور و فر * بريدند از اين گندهء شوم ، سر بياريد نزديك تا بنگرم * سر و گردنش را همى بسپرم « 3 »
--> ( 1 ) بكرس ( 2 ) زور ( 3 ) هى برم